من اگر چه سود، برده ام از دلار (طنز سیاسی)
پس مولانا بهمنی که خویشتن در این وادی تنها یافت اندیشید: «باید جمشید را بیابم و این روش مدیرت از او به هر ترفندی بیاموزم، یا اینکه او را به عنوان مشاور خود منصوب کنم، تا از نیرویش بهره ها ببرم!!!» پس پرسان پرسان ردش را گرفت تا اینکه به شخصی رسید که تیمور فضل الله اش می نامیدند و عامل گرانی خودرو در کشور می خواندنش!!! پس او راگفت: «این رفیقت را به من بنما که جایزه ای خوب برایت در نظر گرفته ام!» گفت: «چه جایزه ای؟!» گفت: « اگر مخفی گاه جمشید به من نشان دهی، تو را ده دلار هدیت دهم!» پس تیمور انصاف بداد که این معامله ای پر سود خواهد بود!!! پس مکان اختفای جمشید لو داد. بهمنی به آنجا رفت و اثری از جمشید نیافت.
پس همراهان او را گفتند:«ما زنی را شناسیم که به طور حتم محل اختفای او بداند!» گفت: «نامش چیست؟!» گفت : « مهشید ماشاالله!!! که نرخ پوند این ور و آن ور کند!!!» پس مهشید نیز با گرفتن ده دلار مکان جمشید بسم الله لو بداد!!! پس جمشید را یافتند در حالی که رنگ بر رخسار نداشت و از درد گردن بنالید!!! پس مولانا محمود او را گفت: «چرا از گردن درد همی نالی؟!» فرمود: « از آن جا که مسولیت چنین نواسانی را به کلی بر گردنم من بینداخته اند و سنگینی این بار گردنم از کار بینداخته است!!!» پس محمودنا او را گفت: «یعنی تو خود را بی گناه بدانی؟!» پس آهی کشید و گفت:
من اگر چه سود، برده ام از دلار، اما
ترا به خدا همه را گردن من نگذار!!
آنگاه مولانا بهمنی او را بگفت: « من در تمام عمر دو نفر بیشتر نشناسم، که از توانایی هایی خارق العاده برخوردار بوده است! یکی مولانا خرزوخان است!!! که هر از گاه بازار سکه تکانی دهد!!! و دگری تو، که دم به دقیقه بازار دلار بترکانی و بانک مرکزی و وزارت اقتصاد و دیگر سازمان های کنترل ارز را زیر سوال بری!»
پس جمشید او را گفت:
بینی تو من را، خود را نبینی!!!
- تو بیش از اینی، تو بیش از اینی!!!
یعنی: «من هر که باشم، به گرد چون تویی نرسم که با سخنی به کلی نرخ ارز تکان دهی و سرمایه ی خلق الله پودر کنی!!!»
پس مولانا بهمنی او را گفت:
«گناه اگر چه نبود اختیار تو کامل!
تو در طریق ادب کوش و گو گناه تو است!!!»
پس چون کار جمشید پایان گرفت و شد آن چه شد، مولانا بهمنی با مریدان گفت: «جمشید با آن حالش، برای خودش لقبی جور کرده بود ، مگر من چه کم از او دارم، که با این میزان از تاثیرگذاری در زندگی مردم، تا کنون لقبی برای خودم برگزینم؟!» پس مریدان هر یک به نشان خودشیرینی لقبی پیشنهاد بدادند، اما هیچ یک مقبول طبع مشکل پسندش نیفتاد! تا اینکه ندایی از غیب بیامد و او را گفت:« یا محمود! تو از آن روی که بسیار وعده کردی و کاری نکردی، زین پس شایسته لقب محمود انشاالله خواهی شد!!!» پس مولانا محمود خنده ای رضایت آمیز به مریدان عنایت کرد و این لقب برازنده خویشتن یافت!!! خدایش حفظ کناد انشا الله!!!
رفیقِ بی کلک
منبع: سایت فردا نیوز
در وبلاگ ما آمدی و نظر نمی دهی پدر سوخته؟ می خواهی وبلاگ مارا بی کفایت جلوه دهی یا اینکه می خواهی بیای و جای ما را بگیری پدر سوخته. وبلاگ ما را می خوای تصاحب کنی؟ برای وبلاگ ما دندون تیز کردی ؟ پدر سوخته. بدهم پدر پدر پدر پدرسوخته ات را در بیاورن؟ بدهم از همین وبلاگ آویزانت کنن.